تبليغاتX
* My name is nobody *
ایـن کلبـه متعلـق بـه همـه ی کسانــی ست کـه لحظـه ای خـود را هیچـکس پنـداشتـه انـد .

با خیره شدن بر نگاهی شیشه ای ،

چیزی از سرمای درونم نخواهی فهمید . . . 



+ نوشته شده در  5 May 2012ساعت   توسط هیچـکس | 

آخــریــن کــوکــب


تو خاموشی خونه خاموشه
شب آشفته گل فراموشه

بیا کامشب پشت این روزن
شب کمین کرده رو به روی من

تب آلوده تلخ و بی کوکب
شب شب غربت شب همین امشب

لای لایی من به جای تو شکستم
تو نبودی من به سوگ غم نشستم

از ستاره تا ستاره گریه کردم
از همیشه تا دوباره گریه کردم

لالالالا آخرین کوکب
لباس رویا بپوش امشب

لالالالا ای تن تب دار
اشکامو از رو گونه هام بردار

لالالالا سایه بیدار

نبض مهتابو دست من بسپار



دانلود


+ نوشته شده در  20 Apr 2012ساعت   توسط هیچـکس | 

من و خودم....

 

-        سلام

-        سلام ... خوبی ؟

-        آره خوبم ،

-        معلومه ، داری داد می زنی که خوبی ...،،،

-        تو خوبی ؟

-        منم خوبم ، ولی باور نکن

-        چرا ؟

-        من ؟ بی دلیل ... تو چرا ؟

-        من ؟ چون سخته !

-        سخته؟  چی سخته ؟؟!!

-        سرما !

-        سرما ؟ چون سرده حالت خوب نیست ؟

-        نه

-        پس چی ؟

-        سرمای نگاه آدما ، چون سرده خیلی سخته تحملش

-        آهان – می فهمم ، می فهمم چی میگی... سخته ، خیلی هم سخته ، اما می دونی چی سخت ترش میکنه ؟

-        نه ! .... چی ؟

-        اینکه اون نگاه سرد رو بشناسی و وانمود کنی نمی شناسی

-        آره حق با توئه ، اینم سخته

-        شاید سخت تر از اون

-        باید فراموش کرد اون نگاه ها رو ؟

-        نمیدونم ، اگه فراموش نکنی اونوقت خودت فراموش می شی و اون جاتو می گیره ، تو می شی اون ، اما اگه فراموش کنی خودتو گم می کنی

-        شاید بهتره خودم گم بشم تا اینکه عوض بشم ... نظرت چیه ؟

-        شاید ، اون که رفته دیگه رفته ، هوای اونکه مونده رو داشته باش ، تو موندی ، حواست به خودت باشه

-        اما به تنهایی ؟ مگه میشه ؟؟؟

-        هی خودم ، نترس ، من اینجام .... تازه ! تنهایی ترس نداره ، حفظش کن ، تنهایی رو کنارت نگه دار چون موندگاره ، گاهی به منم اعتماد نکن ، من از جنس همین آدمام .... اما تنهایی تنهات نمیزاره .....

 

+ نوشته شده در  11 Nov 2011ساعت   توسط هیچـکس | 

برو روبروی آینه ، ببین چی شدی

خوب نگاه کن ... دیدی ؟؟!

این تو ، اون تویی نیست که می شناختیش

داری تموم می کنی ، کم آوردی ، بریدی

قیافه ت دیدنیه ، داره زار می زنه ...

بیدار شو

تا کی می خوای تو این خواب غفلت غلت بزنی

که چی بشه ؟

تا کی میخوای به خودت دروغ بگی ....؟

آره ...دروغ ...به خودت ....

(هیشکی جز خودت نمی تونه فریبت بده ، باقی حرفا بهونه ست)

 ببین چه برزخی ساختی از این دنیا برای خودت

شدی مثل یه فرفره ... فقط داری بی هدف دور خودت میچرخی

یا نه ...

شدی مثل یه ربات که از دیگری فرمان می گیری ...

پس خودت چی ؟

دنیات دسته خودته

خودت بسازش

بس کن .... نقطه پایان بزار آخر اون جمله که همیشه به خودت میگی ...

اون جمله که می گی "همینی که هست"

یه نقطه آخرش بزار و بندازش تو صندوقچه ی فراموشی

تو آدمی ،

قدرت داری . . .  اختیار داری . . .  فکر داری

فکر کن ، انتخاب کن ، تصمیم بگیر

محکم باش

حرکت کن

مطمئن باش می رسی

مشکلات حل می شن

برای هر چیز چاره ای هست حتی غیرممکن ها

حرکت کن

می رسی ، می دونم که می رسی

برای این دم شاید بازدمی نباشه

تو سکون تموم نکن

بزار جریان داشته باشی ، مثل رودخونه ... نه مثل یه مرداب

مطمئن باش خواهی رسید

تو ذره ای از جهان هستی نیستی ... بلکه جهان هستی ذره ای ست در تو

همه چیز خودتی ... همه راهها به خودت ختم می شه ...

به حبس ابد محکوم کن اون وسوسه ها رو

اومدی تا حرکت کنی

اگه قرار بود ساکن بمونی هرگز نمی اومدی

یادت باشه ... خودتو فریب نده 


به خودت دروغ نگو



+ نوشته شده در  30 Oct 2011ساعت   توسط هیچـکس | 

Don't leave me in all this pain
Don't leave me out in the rain
Come back and bring back my smile
Come and take these tears away
I need your arms to hold me now
The night are so unkind
Bring back those nights when I held you beside me

Un-break my heart
Say you'll me again
Undo this hurt you caused
When you walked out the door
And walked out of my life
Un-cry these tears
I cried so many nights
Un-break my heart
My heart

Take back that sad word good-bye
Bring back the joy to my life
Don't leave me here with these tears
Come and kiss that pain away
I can't forget the day you left
Time is so unkind
And life is so cruel without you here beside me

Un-break my heart
Say you'll love me again
Undo this hurt you caused
When you walked out the door
And walked out of my life
Un-cry these tears
I cried so many nights
Un-break my heart
My heart

Don't leave me in all this pain
Don't leave me out in the rain
Bring back the nights when I held you beside me

Un-break my heart
Say you'll love me again
Undo this hurt you caused
When you walked out the door
And walked out of my life
Un-cry that tears
I cried so many, many nights
Un-break my

Un-break my heart

Come back and say you love me
Un-break my heart
Sweet darlin'
Without you I just can't go on
Can't go on

+ نوشته شده در  24 Oct 2011ساعت   توسط هیچـکس | 

می نویسم این بار با دستــی بی جان و بی رمق

از تــــو

از تــــویی که صادقانه دست یـاری به سویـم گشوده ای

و مـــن . . . 

چه ناآگاهانه

کمــر به قطع درخت دوستیمان بسته بــودم ...

با اعتمادی واهـــی

به آنانی که دیــرگاهیست با نبودنشان ؛ بودنــم را به سخــره گرفته انــد

مـی نویسم بــرای تـــو که بهتــرینــی

I'm Sorry My Friend . . . I'm Sorry

(for M.D)



+ نوشته شده در  2 Oct 2011ساعت   توسط هیچـکس | 

مـن بـا تــو یـا تــو با اون ،

چــه فـرقــی میکنــه وقتــی شــاد بـودنت

تمام ـ آرزومـــه . . .

+ نوشته شده در  18 Jul 2011ساعت   توسط هیچـکس | 

دلـم یک واژه می خواهـد ،

واژه ای که بتواند سکــوت را از عمـق این دالانهای هزارتوی تاریکـی تفسیـر کنـد ،

واژه ای به وسعت تـرک برداشتن یک احسـاس و

خیس شـدن قاب عکسی از از اشک دیدگان ،

اما

واژه ها هم مانند آرامش از من می گریزنـد و به لغت نامـه ها پنـاه می برنـد . . .

جز سکــوت چه چیـز می تواند تفهیـم کند این واژه را بر مـن ؟؟!!


+ نوشته شده در  10 Jul 2011ساعت   توسط هیچـکس | 

خواستن من دلیل بر شروع نیست مانند همیشه ، پس :

آنگونه آغاز می کنم که باید .... نه آنگونه که خود خواهم

من هیچکسم .... هیچکس !!!

      همنشین ابدی دریا

      همکلام با ماهیان به خواب رفته در ساحل

      همدرد با آن امواج خسته که در حسرت ساحل در راه از نفس می افتند

من، هیچکس ؛

باور یک حرفم

     حدیث کهنه ی غم ، دورافتاده از امید و بازمانده از یک درد

     دردی جانکاه به وسعت یک تردید

      و به سنگینی یک ساقه بر روی ریشه ای پوسیده

من، هیچکس؛

     قصه ای به جا مانده از یک رویا

       رویای زخمی یک قلب بی تپش

         امانتی از یک راز شکسته

            در تکاپوی همیشگی زمان ،

               در جستجوی یک مرهم،

                   بر دلی خسته

من هیچکسم .... پس

  نامم را همانگونه بر زبان رانید که سکوت را فریاد می کنید

من هیچکسم ... هیچکس


+ نوشته شده در  4 Apr 2011ساعت   توسط هیچـکس | 

سالها دشمنی عجیبی با آیینه داشت ، سالهای سال بی تفاوت از کنار اون غریبه می گذشت ، برای اینکه چشمش به اون غریبه نیفته با همه دوست بود ؛ همه آدما رو دوست خودش می دونست ،

اما ....

اما زمان یه چیز دیگه رو ثابت کرد ، دید دوستاش دارن نارفیقی میکنن ، این اولین باری بود که دلش برای اون غریبه تنگ شده بود ، تصمیم به آشتی گرفت ، یه کم سخت بود ولی شدنی ؛  رفت کنارش و زل زد به اون غریبه ، به این نتیجه رسید که تنها رفیقش این غریبه بود که حالا شده یه آشنا.

تنها خودش بود که براش تا ابد میموند ....

فقط خودش


+ نوشته شده در  5 Mar 2011ساعت   توسط هیچـکس | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
از میان همه نعمت های جهان تنهایی را دوست تر میدارم .... تنهایی آرامگاه جاوید من است . من همان هیچکس باقی میمانم تا ابد (ابدی که کسی نمیداند کجاست ).

نوشته های پیشین
اردیبهشت 1391
آبان 1390
مهر 1390
تیر 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
پیوندها
واحه ای در زمان
خورشید
در کوچه پس کوچه های دل
هر ترانه یه بهانه است واسه با تو ما شدن
مـــاه نـاز
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM